ما با ss501 کره ای شدیم (داستان)

داستان ss501

من همیشه کنارتم5-8

 

دوباره به این خونه برگشته بود....حالش ازاینجابهم میخورد....بایدازاینجامیرفت....

_:کیوجونگ....چرابلندشدی استراحت کن....

_:نمیخوادنگران من باشی....دیگه زیادمزاحمت نمیشم....بایدازاینجابرم...

_:توحالت خوب نیست......

ازروی تختش بلندشد...سویشرتش روبرداشت وبیرون رفت....اونقدرسریع که هیچکس نتونست جلوشوبگیره...توخیابون قدم میزد...به باندپیچی دوردستش نگاه کرد.....پوزخندزد...بادسردی که میزدباعث شد به خودش بلرزه....دستاشئداخل جیبش فروبردوبه کاغذی برخورد....بیرونش آورد....

_:هئویونگ سنگ....

کارت روبرگردوند...به آدرسش نگاه کرد....شایدبعداپیشش میرفت......

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

_:یونگ سنگ پاشو.....

غلتی زدیه دفعه روتخت نشست....بادست چشماشومالیدوباحالت خماری به سورل نگاه کرد...

_:پاشوخودتولوس نکن....

ازاتاق رفت بیرون رفت...پرده های بزرگ پذیرایی روکنارکشیدوبه درختاخیره شد....صدای پای یونگ سنگ روشنیدکه ازپله هاپایین می اومد...برگشت...یه حوله سفیددورگردنش بودوموهاش خیس....سمت آشپزخونه رفت....یونگ سنگ جلواومدونشست....

یونگ:خودت میری یابرسونمت؟؟؟؟

باقیافه مظلومی نگاش کرد....:نه!..خودم میرم....

_:خودم میبرمت....ولی نمیتونم منتظربمونم....باشه؟؟؟

فقط سرشوتکون داد...احساس عجیبی داشت....یه لحظه چشماشوبست...

_:بازم سرت گیج میره؟؟؟؟.....

دستشوروپیشونیش گذاشت....سردردهم بهش اضافه شده بود....

_:به خاطربی خوابی هاته...

چشماشوبازکرد.....اماچیزی نگفت....

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

حوصلش سررفته بود...دوساعت بودکه بی هدف توخیابون قدم میزد....کارتودوباره ازجیبش درآورد...جلوی یه ماشین روگرفت....وآدرس روبهش داد...پشیمون شد که ماشین خودش رونیاورده....

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

یونگ:مطمئنی نمیخوای همراهت بیام؟؟؟

_:نه!!!!.......خودم دوباره می یام مطبت...

_:باشه...مواظب خودت باش....

آروم جلورفت...آروم وکوتاه بوسیدش....وبعدرفتنش رونگاه کرد...وقتی سورل داخل ساختون شدازاونجادورشد....

همه جاتقریبا ساکت بود...صدای پاشنه کفشش رومی شنید...

_:سلام خانوم...

_:بفرمایین...

_:جواب آزمایشم .....

_:یه لحظه...

وبعدگوشی روبرداشت وجواب داد.........

اینطرفواونطرفونگاه کرد...صدای اون زن دوباره به خودش آوردش.....

_:اسمتون....

لبشو گاز گرفت....پرده اشکی روچشمش نشست...خیلی وقت بودکه این اسمونشنیده بود....

_:کیم...کیم هایمی.

همونطورکه بین برگه هادنبال برگه آزمایش هایمی می گشت...زیرلب زمزمه میکرد:کیم هایمی...کیم هایمی...

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

تواتاقش داشت برگه هارومرتب میکردکه باصدای درعینکشو کنار گذاشت وگفت:بفرمایین....

داخل اومد....بادیدن کیوجونگ بلندشدولبخند زد...:کیم کیو جونگ درسته؟؟؟...

لبخندی زدوجلوش نشست...یونگ سنگ هم ازپشت میزش بلندشدوروبه روی کیو نشست...

_:کارخوبی کردی که اومدی...

صداش گرفته بود:حس کردم بایدباکسی دردودل کنم...

_:اهوم...خب توبرام خیلی سربسته تعریف کردی...گرچه اونموقع زیادحالت خوب نبود...ولی الان میخوام ازاول برام تعریف کنی...

نگاهشوازیونگ سنگ گرفت:اسمش...اسمش.... صداش میلرزید..

_:اگه باآوردن اسمش ناراحت میشی نیازی نیست بگی....همین که بگی اون کافیه...

سرشوتکون داد...کم وبیش براش تعریف کرد...هرکلمه ای که میگفت یونگ حس میکردقبلااین داستان تلخوشنیده اما کجا؟؟؟؟؟؟؟

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

پاهاش دیگه قدرت نداشتند...هم خوشحال بودهم ناراحت...میخواست تامطب بدوئه...ازخوشحالی داشت غش میکرد...اما ته دلش شورمیزد...توجهی نکرد...پله هاروخیلی سریع بالارفت وبه واحد10رسید..بدون درزدن رفت تو...هیچکس نبود....حتمامنشی یامرخصی گرفته یاکار داشته که نبود..نفسشوجمع کرد میخواست یونگ سنگوبترسونه دروباشدت تمام بازکردوفریادکشید:یونگ سنگ...

که لبخندرولبش خشک شد...بادهن بازبه چهره کسی که روبه روش بودنگاه میکرد...یونگ سنگ هم که ترسیده بود یه دفه برگشت وبادیدن سورل-هایمی تعجب کرد...هیچ وقت اینطوری نمیکرد..

هایمی به کیو خیره بودونمیدونست چیکارکنه...نگاهشوگرفت وبه یونگ سنگ نگاه کرد..هردوشون متعجب بودند...باصدای خفه ای گفت: متاسفم.....

کیوبلندشدوایستاد...دستاشومشت کرده بود...اماهایمی قبل ازهرعکس العملی دروبست وبه دیوارتکیه داد...دستشوروسینش گذاشت ونفس نفس میزد....چیزی روکه دیده بودباورنمیکرد...کیو....بعدازدوسال....سرشوبرگردوندوبه درخیره شد.بدجوری ترسیده بود...دربازشدوصدای یونگ روشنیدکه ازکیومعذرت میخوادتایه لحظه بیادبیرون....به هایمی نگاه کرد.......

یونگ:چی شده؟؟؟؟

فقط بهش زل زده بود...

_:ببخشید...نمیدونستم.....

_:اشکال نداره....جواب آزمایشتوگرفتی؟؟

سرشوتکون داد...

یونگ:خوب؟؟؟

_:من میرم....بعدابهت میگم....

سریع پشتشوبه یونگ سنگ کرد...دستشورودهنش گرفت...بغض داشت خفش میکرد....حالت دوازاونجارفت...جلوی اولین مشینی روکه دیدگرفت .....

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

باورش نمیشد این واقعاهایمی بود؟؟؟؟......یونگ سنگوازکجامی شناخت....

سعی میکردافکارپریشونشوجمع وجورکنه...ولی....

یونگ سنگ پشت درایستاده بود....ازاین دوگونگی رفتارسورل-هایمی متعجب بود....ابروهاشوبالاانداخت....دروبازکرد...

_:واقعامعذرت میخوام آقای کیم....

_:میشناختینش؟؟؟

لبخندخوشگلی زد(ازاون فائزه کشا)....وگفت:

_:همسرم بود.......

دهنش بازبود...هضم این همه اتفاق براش غیرممکن بود...

_:هم...سر...تون؟؟؟؟

_:بله...چیزی شده؟؟؟

صاف وایساد...احساس خفگی میکرد...یقه لباسشوکشید...

_:ببخشید...من بایدبرم...

_:اما...

_:ببخشید

وباشتاب ازاونجارفت....هایمی ازدواج کرده بود....نه!!!امکان نداشت...همش یه خواب بود.......اشکاش امونشوبریده بودن....هیچ طوری آروم نمیشد....شایداگه مادرش به همه چیزاعتراف نمیکرد واقعامطمئن میشد که هایمی بهش خیانت کرده

_:هایمی......

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تابه خونه رسید...کیفشویه طرف پرت کرد...نشست وازته دل زارزد....

_:کیو!!!!!!!!!(بمیرم برات مرضیه چی کشیدی؟؟؟؟؟؟)

چی کارمیتونست بکنه....هیچ راه برگشتی نبود....ای کاش هیچوقت اونشب ازخونه بیرون نمی اومد....

Flash back

....درخونه روبازکردوباناتوانی ازپله هاپایین رفت.وازساختمون بیرون رفت....بی هدف توخیابون راه میرفت....دلش میخواست فریادبکشه...سرماامونش روبریده بود...وقتی به خودش اومدبرگشت ونورکورکننده ای رودیدکه بهش نزدیک میشد...اینقدرازندگی سیرشده بودکه پاهاش یاریش نمیکردن تاازجلوی اون ماشین کناربره..اما ماشین درست نیم سانتیش وایساد..به هق هق افتاده بود....حتی این شانسم نداشت که هرچیزی حتی یه ماشین جونشوبگیره....پاهاش سست شد...روزمین نشست..ازته دلش زارمیزد...

ازماشین پیاده شد....ضربان قلبش به هزارمیرسید...جلوی ماشینش یه دختری نشسته بود....پس بهش نزده بود...نفساش آروم ترشد...کناراون دخترنشست....بازوشوگرفت وگفت:حالت خوبه؟؟؟؟

جوابش فقط لب هایی بودکه باناامیدی می لرزید....معلوم بودجونش به لبش رسیده بود....

اون چی میگفت؟؟؟به نظرمی اومدحالش خوب باشه؟؟؟؟ دیگه هیچی نفهمید...دنیادورسرش چرخید ...قبل ازاینکه بیهوش شه متوجه شد که سمتش اومدواونوتوبغل گرفت....

وقتی چشماشوبازکرد...دیگه تواون خیابون نبود....اینطرف واونطرفونگاه کرد....به دستش نگاه کرد....چسبی که معلوم بودزیرپنبه است رودستش بود....چسب روکشید....نقطه ی قرمزی..که دورش داشت کبودمیشد...حتی توان پلک زدن نداشت.... اونجاکجابود؟؟؟تواون خونه چیکارمیکرد؟؟؟چشماشوبست...

_:هی....نمیخوای بیدارشی؟؟؟؟

حس کردیکی تکونش میده....آروم چشاشوبازکرد...به چهره مردی که جلوی چشمش بودنگاه کرد....سریع اتفاقات شب قبل توذهنش مرورشد....داشت روانی میشد....پرده اشکی روچشمش نشست...

_:بازداری گریه میکنی؟؟؟؟....

لباش خشک شده بودن....به سختی گفت::کی هستی؟؟؟

_:یادت نمی یاد...دیشب هم داشتی منوبیچاره میکردی هم خودتو؟؟؟؟؟...

_:نه!!!!....همش واقعیت بود....

یقه یونگ سنگوگرفت وگفت:بگوهمه چیزیه دروغه...همه چی خواب بودنه؟؟؟

_:اگه خواب بودتواتاق من چی کارمیکنی؟؟؟/.......

بعدبه دست هایمی خیره شد..

_:چسبشو کندی؟؟؟؟....بردمت بیمارستان...گفتن فقط ضعف کردی....الان بهتری؟؟؟؟

خواست حرف بزنه که صدای گوشیش بلندشد....گوشی روگرفت...یه پیام ازطرف کیو...دستاش میلرزید...بازش کرد

نمیدونم چی بهت بگم...فقط اینکه دیگه هیچی بین مانیست کیم هایمی...

سعی میکنم فراموشت کنم...من خودمووقف توکردم اماتو....دیشب دیدمت...فکرنمیکردم اینقدرپست وبی ارزش باشی....

دیگه حتی اسممو نیار...اگه فقط یه باردیگه چشمم به چشمت بیفته...خودت میدونی چی میشه...

اشکاش توجه یونگوجلب کرد...هایمی بلندشدروتخت نشست....تامیتونست زارزد...یونگ هم جلورفت وبغلش کرد...نمیدونست چی اونوبه طرف هایمی میکشه....(شوملم براهمه آرامش بخشه....)

دست هایمی روگرفت وگفت:سرنوشت غم انگیزی داشتی...اما بایدبهم یه قولی بدی...

_:چه قولی؟؟؟

_:امروز باهم ازدواج میکنیم....اما میخوام هرچی ازاون پسرکه حتی اسمشوبهم نگفتی جلوی دراین کلیسابزاری وبایه هایمی دیگه بیای تو...دیگه هیچ وقت به خاطرش گریه نکنی...

قول میدی؟؟؟

یه لحظه مکث کرد....سرشوتکون داد...

_:این برای من کافی نیست....بگو...

_:قول میدم...

_:منم ازاین به بعدسورل صدات میکنم...باشه؟؟

_:اهوم......

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

تعجب کرده بود...رفتارهردوشون خیلی عجیب بود....دلش شورمیزد...میخواست به سورل زنگ بزنه...اماتصمیم گرفت بره خونه....کتشوبرداشت وسریع رفت...ازمنشی چندتاپرونده گرفت...ورفت...

به خونه رسید...همه جاساکت بود... داخل پذیرایی رفت..

هیچکس نبود...حدس زدشایدتواتاق باشه...ازپله هابالارفت ودراتاقوآروم بازکرد...آروم رفت داخل....

_:سورل؟؟؟

روتخت بود...سرشوتوبالشتش فروکرده بودوموهاش کاملاپخش شده بود...بازوشوگرفت وبلندش کرد...

_:سورل....حالت خوبه...چراچشمات قرمزه؟؟؟

_:کی اومدی؟؟

_:همین الان...چی شده؟؟؟

_:هیچی...

_:جواب آزمایشت چی شد؟؟؟

میخواست بگه...اما نمیتونست...لبشوگازگرفت...

_:توکیفمه...

حالاچی میشد...یونگ سنگ کیف سورل روبرداشت....برگه رودرآورد...چشماش گرد شد...وجیغ کشیدوسمت سورل رفت وبغلش کرد..

_:وای سورل باورم نمیشه...تو...تو........من.....توحامله ای؟؟؟(این من این وسط چی بود؟؟؟)

سرشوتکون داد...شایداگه کیوروندیده بود...هنوزخوشحال بود...اماحالا.....میدونست کارش اشتباهه...اون ازدواج کرده بود...دیگه نمیتونست به کیوفکرکنه...اماقلب آدم زمان ومکان وموقعیت نمی شناسه..گرمی لب یونگ سنگ رولباش باعث شد چشماشوببنده...قطره اشک دیگه ای روصورتش لیز بخوره...

 

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

چه طورممکن بود....هنوزنتونسته بودباواقعیت کناربیاد...اینکه هایمی دوساله ترکش کرده...تغییرزیادی نکرده بود...باهمونموها...چشما...صورت...امادیگه مال اون نبود...مقصرکی بود؟؟؟...خودش؟؟؟که بیشترمواظب نبود؟؟؟....مادرش؟؟؟که به خیال خودش خوشبختیشومیخواست؟؟؟

هیچ وقت لحظه لحظه های که کنارهایمی بودیادش نمیرفت....خنده هاش....لبخندش....اخمش....ولی غصه خوردن دیگه چه فایده ای داشت....بایدازاین خونه میرفت...میخواست توتنهایی بامشکلات کناربیاد...وتصمیمشوعملی کرد...فردای اونروز توخونه جدیدی بود...خودش وخودش...همراه غباری ازخاطراتش که همه جاباهاش بود...

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

_:سورل؟؟؟

ولی توجهی بهش نمیکرد...هنوزهمونطوربه نقطه نامعلومی خیره بود....کاغذایی که روپاش بودوخودکاروکنار گذاشت...ازرومبل بلندشد..کنارش نشست وبه صورتش خیره شد....دستشوروشونش گذاشت وگفت:کجایی؟؟؟

به خودش اومدوبه صورت یونگ خیره شد...:هیچ جا...

_:حالت خوبه؟؟؟

سرشوتکون داد....

یونگ:ولی من میگم نیست......چیه؟؟چراتوخودتی؟؟؟

_:یونگ سنگ سربه سرم نذاردیگه....خستم...

خواست بلندشه که یونگ دستشوکشیدودوباره نشوندش...

_:سرمن میخوای کلاه بذاری بچه؟؟؟...پشت گوشم مخمل نابه؟؟؟....الکی 200سال درس نخوندم که حتی حال زنمونفهمم.....

_:خوب بگوچمه؟؟؟

_:منم دارم همینوازت میپرسم....چیت شده؟؟؟

_:گفتم که خستم....

_:دیگه به منم نمیگی؟؟؟

_:فکرکن عوارض بارداریه آقای روانشناس....

_:به منچه من که تابه حال تجربه نداشتم...

لبخندزد...

یونگ:وقتی همیشه اینطوربخندی که دیگه بهت گیرنمیدم....

بعدبه ساعت نگاه کرد...

_:من برم حموم...این برگه هارومرتب میکنی بذاری تواتاقم؟؟؟

سرشوتکون داد....یونگ لپ هایمی روکشیدوسمت حموم رفت...:نخوابیا....

آهی کشید...شقیقه هاشوماساژداد...سمت برگه هارفت.....

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

                                                                                باصدای پارس سگ همسایهش ازخواب پرید...چندثانیه باحالت خمار اینورواونورونگاه کرد.....ازجاش بلندشد....دیگه خوابش نمیبرد....تصمیمی گرفت دوباره پیش یونگ سنگ بره....

ازپله هابالارفت...آروم درزد وداخل رفت...

یونگ سنگ بازم باهاش به گرمی برخورد کرد....

_:بازم بابت دیروزمعذرت میخوام....

_:نه...اشکالی نداره...ولی میتونم بپرسم چی شد؟؟؟

_:خواهش میکنم ازم نپرسید....من دوباره دیدمش....

_:واقعا؟؟؟....خوب چیکارکردی؟؟؟

_:هیچی....هیچ کاری نتونستم بکنم....دارم دیوونه میشم ....

_:چراجلونرفتی وشانست رویه باردیگه امتحان کنی؟؟؟

صداش به لرزش افتاد:ازدواج کرده بود....ولی من...من نمیتونم فراموشش کنم....نمیتونم...

رگه های عصبانیت بین صداش بود....

_:آروم باش کیو جونگ....اگه ازدواج کرده ...بهتره فراموش کنی....اون دیگه نمیتونه برگرده....

کیوکه ازهرکلمه یونگ عصبانی ترمیشدگفت:نه...میتونم...اون مال من بوده وهست...

بلندشدکه یونگ سنگ هم بلندشد...

_:کارت اشتباهه کیم کیوجونگ....یه عشق دیگه تومیتونه بهت کمک کنه....

چشماش قرمزشده بود...دستشومشت کرده بود....اگه یونگ سنگ...این مردی که جلوش بودنبود....هایمی کنارش بود...مال اون بود....

کیو:ببخشیدمن یکم زودازکوره درمیرم...میخواستم برای شام خونم دعوتتون کنم...

_:ولی....

_:خواهش میکنم ردش نکنین...امشب منتظرتونم...

 

گوشیشوبرداشت...

_:بله؟؟

_:الو...سورل...

بالحن ملایم تری گفت:بله؟؟؟

_:امشب جایی دعوتیم...حاضرباش می یام دنبالت.........

_:کجا...

_:میریم ...میفهمی...

_:یونگ...اصلاحسش نیست...خودت برو...من خونه میمونم...

_:نمیشه که توروخونه تنهابذارم....تنبلی نکن...حاضرشومی یام...

گوشی روقطع کردوبه قیافه خودش توآینه نگاه کرد.

2ساعت بعد...

ازپله پایین رفت...یونگ سنگ دم درمنتظرش بود...سوارشد...

_:نمیخوای بگی کجامیریم؟؟؟

_:چندروزپیش که ازآزمایشگاه اومدی مطبم...اون کسی که تواتاقم بودرویادته؟؟؟

به یونگ سنگ خیره شد....ترس توچشماش موج میزد...

_:خوب؟؟؟

_:ازلحاظ اعصاب واقعابهم ریخته است...خیلی ناراحت وافسرده است....اون دعوتم کرد....اصرارکردنتونستم مخالفت کنم...واقعابه یه دوست نیازداره....

چشماش داشت ازحدقه درمی اومد...

_:یونگ سنگ

حالت اه کشیدن صداش کرد.....

_:چیه؟؟؟...

_:هیچی...

نمیخواست بیشترازاین خودشولوبده....لبشوگازگرفت...کف دستش ازشدت استرس عرق کرده بود...یخ زده بود....

ازماشین پیاده شد...زنگ دروزدن ورفتن تو...این دومین باری بودکه بعدازدوسال باهاش چشم درچشم میشد...بااینکه یونگ سنگ کنارش بودبااین حال معذب بود...بااینکه کیونگاش نمیکردامامتوجه بودکه تمام حواسش به اونه درحالی که بایونگ سنگ حرف میزنه....

بالحن کنکاوی پرسید:یونگ سنگ شی بچه نداری؟

یه دفه هایمی جاخورد.....مستقیم به صورت کیوخیره شد....وقتی یونگ سنگ جوابشودادکیوبالبخنددردناکی به هایمی خیره شد...یه دفه صدای گوشی یونگ جوروتغییرداد....

_:یه لحظه الان می یام... ورفت...

کیوخیره به هایمی نگاه میکرد...هایمی سعی میکرد اشک توچشمش جمع نشه....

_:بزرگ شدی هایمی.

 

کیوخیره به هایمی نگاه میکرد...هایمی سعی میکرد اشک توچشمش جمع نشه....

_:بزرگ شدی هایمی.

بااین حرف توچشمای کیوزل زد.......

باصدای گرفته وخش داری گفت:نه...من عوض نشدم.....توی که عوض شدی....

پوزخندزد...بلندشدونزدیک هایمی اومد...

_:چی کارمیکنی؟؟؟

کنارش نشست....چشماش قرمزشده بود....

_:من دوست داشتم...

_:خواهش میکنم کیو.....پاشوبرو...الان یونگ سنگ می یاد....

کیوبلندشدوروبه روش وایساد...

_:من...نمیتونم راحت ازاین موضوع بگذرم....

_:چرانمی فهمی؟؟؟....ازدواج کردم وبچه دارم...بذاریه موقع دیگه درموردش حرف میزنیم....یونگ سنگ چیزی ازاین موضوع نیدونه...(نمیدونه نه ها...نیدونه!!!من همش اینطوری میگم...)

ازهایمی دورشد....

_:فردا...جلوی مطب ...ساعت10....

یونگ سنگ دوباره پیششون برگشت...کنارهایمی نشست...

_:تنهازندگی میکنی؟؟؟؟

_:اهوم...ازخونوادم جداشدم....

اوناباهم حرف میزدن امافکرهایمی مشغول بود....

درخونه روبازکردواول هایمی روفرستادتو...

_:واقعانگرانشم...مخصوصاحالاکه تنهاست...

وقتی هایمی بهش گوش نمیده گفت:سورل؟؟؟؟

بازم متوجهش نشد....آروم تکونش دادوگفت:سورل؟؟؟؟؟

به خودش اومد..نگاشوبه یونگ سنگ دوخت وگفت:بله؟؟؟؟

_:حالت خوبه؟؟؟؟...

_:چی گفتی؟؟؟

_:هیچی...بروبخواب دیروقته...

خیلی میترسید....نمیدونست چی میشه...ازوقتی که یونگ سنگ ازخونه رفته بودهمش دوراتاق دورمیزد...میخواست نره.....ای کاش تواناییشوداشت توچشمای یونگ سنگ نگاه کنه وهمه چیزوبهش بگه...نفهمیدساعت چه طور9شد...سریع طرف حموم رفت...سریع دوش گرفت وبیرون اومد...تاحاضرشه9/30بود...ازخونه رفت بیرون...آفتاب بی رمق ترازهمیشه بود...بادسردی که میزدباعث میشداشک توچشمش جمع شه ...چنددقیقه از10گذشته بودکه به مطب رسید...اینورواونورونگاه کرد...امااثری ازکیونمیدید...

یونگ سنگ که کنارپنجره بود...هایمی رودید...لبخندی زد...امانمیدونست چرابالانمی یاد....ویاچرابهش خبرنداده...که متوجه ماشینی شدکه جلوی هایمی وایساد.کیوجونگ ازماشین پیاده شد...چیزی به هایمی گفت..وبابهت دیدکه هایمی سوارشد..چه معنی میتونست داشته باشه؟؟؟سریع دنبالشون رفت...

دنبال ماشینشون بود...که بالاخره کناریه پارک وایسادن وباهم رفتن تو.....

روی یه نیمکت سبزنشستن....کیوبه جلووخیره بود...هایمی هم متمایل به طرف کیونشسته بود...

_:چراهایمی؟؟؟

_:یعنی تونمیدونی؟؟؟...

_:باورم نمیشه...اینقدرراحت ازدست داده باشمت....

اشک توچشمای هایمی جمع شد...

_:همش تقصیرتوئه...اینقدرزودتصمیم گرفتی که...اگه اونشب ....توچطورمنودیدی؟؟؟؟

_:توخونت بودم...وقتی اون پسره رودیدم ازت متنفرشدم...که حتی ارزش اینکه سرت دادبکشم روهم نداشتی...

_:اگه جلواومده بودی وازم توضیح میخواستی اینطوری نمیشد.....نمیخوامبگم...امامن....من...هنوزدوست دارم کیو....یعنی...تمام این دوسال....همش خجالت میکشم توچشمای یونگ سنگ نگاه کنم....

اشکاشوباپشت دستش پاک کرد...

باورش نمیشد...یعنی اون دوتاهمومیشناختن؟؟؟

تازه داشت همه چیزومتوجه میشد....همه چیز باهم جوردرمی اومد...کیو...هایمی...کیوهمون پسری بود..که هایمی به خاطرش اونشب توخیابون بی هدف راه میرفت.....پس منظورکیوازدیده بودمش....ازدواج کرده بود...مهمونی شب قبل....حرکات نامفهومش...باورش نمیشد...دستشوجلوی دهنش گرفت....

هایمی:من..نیدونم...چی کارکنم....ازهمه چیزخستم...کیو...دیگه تحمل هیچ چیزوندارم... من ...ای کاش هیچ وقت نمیدیدمت....

سرشوروشونه کیوگذاشت...سرشوبه سرهایمی چسبوند...دستشوروشونش گذاشت...

_:من یه بارزندگیتوخراب کردم...بروهایمی...پاشوبرو...دیگه نمیخوام ببینمت....وازهایمی جداشد...توچشماش خیره شد...هایمی بدون اینکه پلک بزنه اشک میریخت...کیوآروم سرشوجلوبردوبرای آخرین بارهایمی روبوسید...

خونش جوش اومد...نفهمیدداره چی کارمیکنه....طرف اونارفت...

کیوازهایمی جداشد..خواست بلندشه که یونگ سنگوپشت سرش دید...یونگ سنگ یقه کیوروگرفت(من عاشخ یقه گرفتنم)وگفت:کیم کیوجونگ!!!!!!!!

بعدسیلی که بهش زد...

هایمی ازترس حتی نمیتونست نفس بکشه...تابه حال یونگ سنگوعصبانی ندیده بود....ازجاش بلندشدیونگ سنگ بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه محکم دست هایمی روگرفت ودنبال خودش کشوند...به زورسوارماشین کردش...فقط توان بی صدااشک ریختنوداشت...یعنی یون سنگ اونودیده بود؟؟؟

بردش خونه بازوشومحکم گرفت...بردش تونشیمن ومحکم طرف خوش برگردوند....

هایمی سرشوبالاآوردوتوچشمای یونگ سنگ نگاه کرد..چشماش ازگریه پف کرده بود...

_:یادته بهم چه قولی دادی؟؟؟

هیچ جوابی نداد...فقط اشکاش بیشترشد.باناامیدی سرشوبرگردوند...بازوشومحکمترفشاردادوفریادکشید:یادته کیم هایمی؟؟؟؟؟

گریه بی صداش تبدیل به هق هقای دلخراشی شدکه انگارهیچ تمومی ندارن....هایمی روول کرد...ازعلاقه هایمی به کیوخبرداشت...امانمیتونست کناربکشه....نمیتونست...بچش چی میشد؟؟؟؟ازخونه رفت بیرونوهایمی روتوخونه تنهاگذاشت.........

+ نوشته شده در  90/09/30ساعت   توسط faeze  |